سلام این پست ثابت دختر گلمه ایشالا دقایق خوبی رو با ما بگذرونید

 

 آرشیدا دختر بابا 

 

دختر که باشی می دونی اولین عشق زندگیت پدرته

دختر که باشی میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پدرته

دختر که باشی میدونی مردانه ترین دستی که میتونی تو

دستات  بگیری و بعدش دیگه از هیچی نترسی

..... دستای مهربون و گرم پدرته

....دختر که باشی میدونی همه دنیا پدرته

دختر که باشی میدونی هر جای دنیا که باشی

 چه کنارت باشه چه  نباشه

  !!!  قویترین فرشته نگهبان زندگیت پدرته 

                            

Halloahhh.gif 



تاريخ : سه شنبه 20 خرداد 1393 | 10:12 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

همدم مامان اردیبهشت معمولا مناسبتهای فراوونی ما داریم از جمله

سالگرد عقد من و بابایی .تولد مامان سودی .روز معلم.تولد باباجون محمود

 

 

این که تابلو هست مناسبتش چیه.خندونک...تولد من هست و سوپرایز گل و کیک خوشگل از باباییمحبت

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

خب میریم سراغ روزهایی از زندگی شیرین و کوچولوت

این اولین نقاشی تو هست 

و اولین باری که قلم رو گرفتی دست

اینجا با خودت بازی میکردی و همونظور که از tv نگاه میکردی

میگفتی من پلنگ صورتی شدم

اینجا هم لخت شده بودی و میگفتی من سردمهدلخور

هر چی هم گفتم لباس بپوش آخرش به اینجا ختم شد

این هم اولین تفریح با دوستام به پارک بانوان بود با شما

ازشیطونیای آرشیدا داخل ماشین

tvدیدن شما از جاهای مختلف

اولین باری که بهت گفتیم ژست بگیر و بیشترین مدل ژست دختر بچه ها

این هم یه عکس دیگه ولی کوچولوتر بودی

بازم شیطونی با عینک اما اینبار عینک مطالعه بابا جون

دخترم رفته داخل اتاقش و خودش این تیپ رو زده راضی

و تصور کنید که داخل اتاقش چخبر بودتعجب

این هم اولین باری که شما خودتو راضی کردی بری داخل ترامبولین

و ازون روز هم دیگه عااااشق این بازی شدی و میگی بریم بتر بتر

این هم فضولی داخل کشو لوازم آرایش من

یه خاطره بد هم افتاد که بابا پوریا بهمراه خونواده اش رفتن مشهد

 و فردا صبحش تب شما شرو ع شد و خونواده خودم هم رفته بودن مسافرت

 ومن موندم تنهای تنها با تب 40 درجه ای که پایین نمیومد. و مجبور بودم برای اینکه بابایی 

  و بقیه نگران نشن بگم نه حالت خوبه و چیز مهمی نیس و وقتی گوشیو قطع میکردم

 میزدم زیر گریه . این مریضی تو خاطره بدی برام بود.

 

این قالی رو برای روز تولدت خریدم که یادم رفته بود

داخل پست خودش بذارم اینجا میذارم گلم که خودت هم انتخابش کردی

یه مسافرت کوتاه هم به بندر داشتیم 

از خصوصیات دیگه ات عااااشق آب بودنته که کاملا به

بابایی و مامان جون پریسا رفتی

 و در آخر هم یه چند تا عکس ازت جیجل مامان

 

شاید برای دیگران معنایی نداشته باشی اما تو برای من تمام دنیایی

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

 

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 21 خرداد 1394 | 7:59 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

عسیس دل مامان و بابا  سال جدید  و دومین سال زندگیت مبارک .ا

امیدوارم سال خوبی برای سه تاییمون باشه .

تو این ماه سالگرد ازدواج من و بابایی هم بود و خدارا شاکرم بخاطر وجود نازنین شما دوتا.محبت

خب میریم سراغ عکسها و توضیحاتشون

 

 

 

عزیز دلم دو دست لباس مامان جونات عیدی بهت دادن

و بابا جوناتم نقدی کادوتو دادن مبارکه و ممنون ازشون

 

این هم آرشیدا و سفره هفت سین مامان جونش

گفتیم آرشیدا بخند تا عکس بگیریم اینطوری کردی

 

این هم سفره هفت سین خودمون

این عکس هم 1 سالگیت هست ببین چقدر بزرگ شدی و تغییر کردی

این هم13 بدر و پاریز آرشیدا و باباییش لب جوی آب خونه باغ

 

این هم آرشیدا و ساینا خانم

این هم اولین بار توی هوای خنک بهاری پارک و آرشیدا جون

 

تمام وقت زندگیم برای تو عشقممحبت



تاريخ : پنجشنبه 21 خرداد 1394 | 4:51 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

قبل از سال جدید دایی بابا پوریا که با بابایی  و عمو پرهام همسنن تقریبا به سلامتی عقد کردن و جشن خیلی باحالی رو گرفت که خیلی به هممون خوش گذشت انشاله که خوشبخت شن

 

این هم عروسی یکی از فامیلای بابایی بود آزاده خانم گل.

کلاه متعلق به عروس خانم عروس هستخندونک

این هم برای اولین بار من موهاتو بالا بستم.کلی ذوق کردماجشن

اینجا تازه از خواب بیدار شده بودی و اومده بودی داخل سالن و

تو عالم خودت داشتی کارتون میدیدی یدفعه صدات زدم تازه فهمیدی منم هستم

این هم یه بار دیگه ولی اینبار برعکس من متوجه شدم شما هم هستید خندونک

سریع دیدم ساکتی تا بلند شدم دیدم رو مبل به این حالت لم دادی و داری کارتون میبینی

البته میمیرم برای این عکسبوس

تو نفس منی میفهمیبوسبوسبوس

 

 

 



تاريخ : شنبه 16 خرداد 1394 | 10:04 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

چون خیلی دیر اومدم از قبل چیز زیادی از کارات یادم نمیاد فقط از روی عکسات توضیح میدم پس میریم سراغ عکسا

 

این هم تولد کوچیکی که خونه مامان جون برات گرفتیم عزیزم

 

 

 

 

این عکسها متعلق به چهارشته سوری هست.ماشالله به شجاعیت مامان

که همش نزدیک آتیش بودی به زور میگرفتیمت

 

 

این هم کیک تولد زن عمو که بهمن ماه بود انشاله همیشه زتده باشن

خب بریم سراغ سوغاتی هااین لباس رو باباجون از کشور چین واست آورده عزیزم

اینا هم مال منهخندونک

این لباساروهم مامان خودم از کربلا برات آوردن

 

مبارکت باشه عزیزم.دستشون هم درد نکنه.ممنونمحبت

 



تاريخ : شنبه 16 خرداد 1394 | 9:19 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

عزیز دلم امروز  13 / دیماه /1393 تولد 2 سالگیت هست و این روز رو بهت تبریک میگم عزیز دلم.

خوشحالم که تو هستی و خدارو باز شاکرم .امروز روزی بود که بیاد آوردم تمام دوران حامگیمو بیاد آوردم بیمارستان و بیاد آوردم تمام لحظه هایی رو که بخاطرت مادر نام گرفتم  دوستت دارم .امیدوارم روزهای پر از خنده رو پیش رو داشته باشی عزیزم . من و بابایی میپرستیمت

 

Liebe linien

Liebe linien

 



تاريخ : شنبه 13 دی 1393 | 1:15 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

تولد بابا پوریا .تولد مامان جون پریسا {به قول خودت پری} و تولد شما خودت آرشیدا خانم  و شب یلدا پشت سر هم و با چند رو فاصله تو این روزهای سرد زیبا هست و حسابی کیک میخوریم ایشاله همیشه همتون لبتون خندون باشه و سالم باشید 

امسال هم بعلت فوت یکی از فامیلامون که داماد عموی بابام میشد و جوون هم بود و با ما رابطه ی نزدیکی داشت .بابای النا .نمیتونیم واست تولد مفصل بگیرم عزیزم.انشاله هر وقت شدمنتظر یه تولد عالی و بی نظیر برات میگیریم.

 

خب بریم سراغ کارهات  و حرفات تا یادمه و دوباره پاک نشدن:

میگیم اسمت چیه؟     آرشیدا        فامیلت چیه؟       سعدلو   

اسم بابات چیه؟     بابا پوریا         ایم مامانت چیه؟      مامان سودی

اسم باباجونت چیه ؟  باباجون محمود    اسم مامان جونت چیه؟    ماما جون پری

چند سالته؟   دستاتو میگیری بالا و میگی 3 ولی دوسالته

رنگها رو هم که میگی:قزی{قرمز}آبی.سبز.زرد.صوصی{صورتی}.بم بفش{بنفش}ناجی{نارنجی}

بهزاد جون.آیه .آوا.آریا.آرین.متین.نیکان. نانیا{نادیا}ناهی{ناهید}حاسی{حسین}میثم.به دایی مجتبی فقط میگی دایی چون اسمش واست سخته. {اومیه .سمیه}به عمو پرهام هم میگی پری.کاکلا همه چیز رو میگی و در خواستات رو هم دیگه با جمله میگی :ماما سودی اب موخوام.ماما سودی شلار آرشی در بیار دسشویی.در باز کن بابا پوریا ماشین.باباجون آرشی. بهزاد بغلش مغازه.هر کسی هم زنگ میزنه گوشی رو میگیری و به همه هم سفارش میدی :آرشی بتنی{بستنی}ل له{ژله} اوکولات{شکلات}منغازه{مغازه} بخره.هر چی هم که نمیخوای بخوری میگی نه خوردم.از آهنگ میمون میمون میمونه.3 تا میمونه باهوش.3 تاییشون بازیگوش اینقدر خوشت میاد و بعضی وقتها میخوای که برات بخونیمش و خودتم میگی میمو میمو میونه

 

تولد مامان جون

امسال هم مثل سال قبل برای دومین بار برف زندگیت رو دیدی عزیز دل مامان..

من و شما صبح زود بلند شدیم بابایی رو رسوندم سر کار و رفتیم پارک و کلی بازی کردی

و ازت عکس یادگاری گرفتم دوستت دارم همدمم

اینجا هم داری برف میخوری نمیدونم واست جالب بود

ازینکه هیچ مزه ای نمیداد.تو دستات آب میشدن

 

 

 

 

 

 

 

این آدم برفی رو هم  دو تا پسر بچه داشتن درست میکردن وقتی رفتم گفتم خاله میشه بیاید اینطرف تا من از دخترم و آدم برفیتون عکس بگیرم یکیشون دوید شالگردنشو انداخت گردن ادم برفی و یکیشونم کلاهشو گذاشت گفت خاله عکسش قشنگتر بشه.این خاطره واسم خیلی شیرین بود.

 

 

این هم عکسی که من عاااشقششششششم.

 

خدایا روزی هزار بار شکر بخاطر اینکه بهم دختر دادی



تاريخ : شنبه 13 دی 1393 | 10:31 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

دخملی مامان.عزیزم بازم منو ببخش بابت تاخیر خاطراتت ولی بازم هر چی یادمه دارم میام و مینویسم خدا بخواد.دخملم چند وقت پیش یهو دیدیم کف دستت یه تاول کوچولو زده و ما اصلا نفهمیدیم چی شده و اصلا دستشم نزدیم فردا دیدم بزرگتر شده و هی داره بزرگتر میشه و اینقدر وجشتناک شده بود که نگاش میکردم اشکم سرازیر میشد بردمت دکتر و دکتر هم یه پماد داد و گفت اصلا دست بهش نزنید بدتر عفونت میکنه تا شب چند بار زدم رو دستت تا اینکه شب یهو دیدیم ترکیده الهی بمیرم که خودم چند روز بعد دستم یه کوچولو سوخت و یه تاول کوچولو هم زد  و ترکید تا چند وقت اینقدر دستم میسوخت و میگفتم مامانی تو چطور تحمل میکردی و اصلا شگوه و شکایتم نکردی .خلاصه تند تند  با صابون بچه دستاتو مرتب میشستم تا مبادا عفونت کته دیتت ولی کف دست بود خداروشکر زود خوب شد .

باباجون اینا برای نوه هاشون فلش کارتهای با ما رو گرفته بودن که قبلا بهزاد برای یادگیری ازشون استفاده کرد و الان هم شما .که ماشاله با یکی دوبار اونایی که در حد سنت بود دیدیم یاد گرفتی .کلا به یادگیری و کتاب و قلم علاقه ی بیش از حدی داری طوری که تحت هر شرایط و بازی و برنامه جالبی باشی اگه بگیم کتاب داستان یا بیا خودکار و دفتر .قید همه رو میزنی و میای.

تا بحال رنگها .اعداد .لباسها.اسامی افراد.اعضای بدن .اسامی حیوانات.خیلی از اشیا.رو بلدی و کاملا متوجه هم میشی که چی ازت میخوایم .خداروشکر میکنم بخاطر همه ی نعمتاش مخصوصا کودک سالم و خوبم.

یه سفر بندرعباس هم داشتیم تقریبا تو ماه آبان که سفر خوبی بود  و شما و بهزاد جون خیلی بهتون خوش گذشت بخاطر دریا.

در کل ازت راضیم دخترم.و هر لحظه و در هر متنم خواهم گفت خدارو شاکرم بخاطر اینکه تو دختری و بمن دختر داده شد. دوستت داریم من و بابایی با تمام وجود.

 

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

پاهاشونو تو رو خدا

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

اینا هنوز سختته تلفظشون.ولی جدیدا شتر و قاشق رو میگی

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

 



تاريخ : يکشنبه 7 دی 1393 | 12:24 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

 

این هم از عکسهای جدیدت همه ی وجودم.تمام هستیم و تمام بود و نبودم

 

این عکسها چاپ شدن

 

عشقم

Liebe linien

Liebe linien

قلبم

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

 

این سری هم بدون روتوش هستن

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien

Liebe linien



تاريخ : سه شنبه 2 دی 1393 | 11:12 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

سلام عشق مامان.چند وقتیه خیلی دل و دماغ هیچ کاریو ندارم اصلا حوصلم نمیشه.همیشه وقتی میدیدم بعضی مامانا چطور این فرصتها رو از دست میدن و نمیان این خاطرات شیرین نی نی هاشونو بنویسن احساس تاسف میکردم و میگفتن این لحظات و خاطرات دیگه تکرار نشدنی هستن چرا غفلت میکنن.و چقدر دنبالش بودم تا مبادا کوچکترین چیزی رو از دست بدم و یادم بره واست بنویسم اینجا اما حالا ببین چند وقته نیومدم نی نی وبلاگ....الان میفهمم مامانایی که نی نی هاشون الان بزرگ شدن تا الان تمام خاطراتو نوشتن واقعا چه همتی کردن و چه پشتکاری داشتن آفرین ....

امیدوارم حالم بهتر شه و این وضعیت تکرار نشه چون اصلا دوست ندارم خاطراتتو ننویسم تا از یادم برن.

یه ضد حال اساسی که شاید 2 ساعت و نیم واست تمام کارهایی رو که انجام داده بودی و یادم می اومد نوشتم و اومدم الان مرتبشون کنم و بفرستم بالا که میبینم سیو نشده بودن و هیچی و هیچی

واااااااای خدای من....کچلکچلکچل

 

 

خب عشق جاوید مامان

اولین و مهمترین خبر رو بهت بدم که شما در تاریخ 27/مرداد/1393 یعنی در 20 ماهگی از شیر گرفته شدی و تا الان هم موفق شدیم و شما هم مثل یه خانم به تمام معنا کاملا همکاری کردی و اصلا اذیتم نکردی و اینقدر استرس داشتم که همش عقب می انداختم اینکارو ولی شما اینقدر راحت از شیر گرفته شدی که فکرشم نمیکردم و لازمه بگم که غذا نخوردنت و ضعیف شدنت و تجویز سریع دکتر باعث شد که شما از شیر گرفته بشی و این دلیلش بود گلم...و فقط مونده مرحله ی از پوشاک گرفتن که امیدوارم اونم با موفقیت پشت سر بذاری البته فعلا نه.

دومین خبر روز دختر رو به تنها دختر عزیزمون تبریک میگم و روزی هزاران بار خداروشاکرم که بهم دختر دادی.دختری مثل تو که روشتایی.امید .وهمدم و آرامش منی.و من در تو زندگی رو دیدم.روزت مبارک  عزیزم .کادوهای روز دختر رو هم عکساشو واست میذارم :یه تبلت منو بابایی.پول بابا جون.پارچه و لباس هم مامان جونمحبت

خب بریم سراغ کارهای بامزه ای که این روزا انجام میدی و کلمات و جملاتی که ادا میکنی:نقاشی کردن که میگی نناشی{نقاشی} گاوه{داغه}.یه سری سی دی ما با نی نی هست که کلا از صبح تا شب همین سی دی هاش رو نگاه میکنی و از داخلش هم چیزهای زیادی یاد گرفتی و میگی و با همونا غذا میخوری .میخوابی.بازی میکنی.اینطور بگم که از صبج که بلند میشی مامانا موخوام یعنی بانی نی میخوام.البته به لطف همین تکرار شدنا خیلی کلماتو میگی و رنگهارو  خیلی از جملاتو.آموزش خوبی هست .

و از خاطرات قشنگ شهریور هم تولد پسر گلمون بهزاد عزیزم بود.که واست خیلی خوش گذشت.امیدوارم 120 ساله شی زن عمو.و به همه آرزوهای قشنگت برسی عزیز دلمون.

از شیطنات بگم که یه صندلی بهت گرفتیم که در  واقع نفهمیدیم با خودمون چکار کردیم؟با این صندلی به تمام جاهایی که نمیتونستی بری راحت میری.اااای خداااا.تمام وسایلی که میذاشتیم بالا که دستت نرسه با این صندلی اونجایی.

از کارای دخترونت بگم که عاشق لاک زدنی و اینقدر بامزه میگی دست بده{da set bede}البته از کمک کردناتم بگم که یه بار بهت گفتم برو سی دی ها رو ریختی جمع کن تا رومو برگردوندم دیدم کلا دورو بر تی وی رو اینقدر قشنگ کردی لذت بردم .یا جارو رو آورده بودی یه بار جارو بزنی.خلاصه زهر داری پادزهرم داری.

خب بریم سراغ عکسها:

 

ع​شقای منمحبت

لاک زدنه خودتمتفکر

نناشی دخترم{نقاشی}درسخوان

تولد بهزاد عزیزمجشن

کمک به مامان سودیراضی

این عکساتو خیلی دوست دارم.آخره مظلومیته ها.بوس

لباس آبی و رنگینی رومامان جون واست خریده.2لباس زرده  و آبی لی رو من و بابایی 3لباس سبزه رو هم دایی مجتبی و زن دایی مرضیه جون.عینک

این لباس رو مامان جون خودش دوخته واست.بوس

این هم هدایای روز دختر:محبت

کالسکه کوچولو رو در مغازه زدی زیر بغل و بابایی هم رفت حساب کرد...اون ساز بلز رو هم آیه داشت .میخواست بره کلاس اینقدر گریه کردی و میخواستی  رفتیم همون لحظه واست خریدیم.باب اسفنجی هم که عشقته و اندازه خودته گرفتی دستت و بهشم میگی باب اسی.اونم مجبور شدیم خریدیم.بعبعی هم ناز بود خودم خوشم اومد خریدیم.

این عروسک رو هم با مامان جون رفته بودی خریده بودی

 



تاريخ : سه شنبه 4 شهريور 1393 | 8:06 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

گل بهارم 2 تا از مرواریدای خوشگلت رو هم تو  19 ماهگی  سر زدن  و

تقریبا دیگه دارن کامل میشن  الان 1 هفته ای هست که دیگه دیده شدن  یعنی

در تاریخ 28/مرداد/1393 

 



تاريخ : سه شنبه 4 شهريور 1393 | 8:03 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

 

این هم یه دونه عکس آتلیه ای از 19 ماهگیت عزیز دل مامان و بابا

 

 

محبت  میپرستمت وجودم  محبت

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 23 مرداد 1393 | 5:43 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

 

از کارهای مورد علاقه ی این روزهات که در هر ساعت و شرایطی دست رد بهش نمیزنی ,به قول خودت آب بازیه...استخرت سوراخ شده بود بدون اینکه یه بار ازش استفاده کنی خیلی ازین بابت ناراحت بودم ولی بابایی درستش کرد و وهم منو خوشحال کرد هم تو رو .و شاید 1 ساعت بیشتر داخلش کلی کیف میکنی که عکساشو واست میذارمconnie_36.gif

 

 

شیرین زبونی و شیرین کاریاتم که روز به روز داره بیشتر میشه و واسه ما جالبه که تو الان چه عکس العملی نشون میدی و کلی میخندیدبم از دست کارات

وقتی پی پی داری میشینی و میگی پی پی و کارتو میکنی و میگم پی پی کردی ؟حالا بدو دستشویی که میدویی میری در دستشویی تا من بیام 

 

میگیم چی زدی به ناخنات؟میگی لاک      -کی زده؟ماما  جونی

 

واسه آب خواستن هم میری کنار آب سرکن یخچال و مثل بلبل فقط میگی آبی آبی آبی آبی.Rolling Pin

کیف مامانمو میاری و میگی :اوکلات{شکلات}

وقتی چیزی رو نخوای انجام بدی یا نمیخوای بخوری خیلی رک میگی نه نه خوشم میاد ازین کارت,حرف زن یکیهخندونک

کلمه های دیگه ای که میگی:بیا.دیدی.بدو{برو}

دودست لباس هم کادو از طرف مامان جونت که از تهران واست  آورده رو هم میذارم که من خیلی دوسشون دارم بازم مرسی مامان جون عزیزم...و یکی هم مامان خودم بازم ممنون ازتون....

یه چیز دیگه هم اینکه فقط با سرگرم کردنت و برنامه و کارتون و ازین طور چیزا میشه بهت یه غذای کامل رو به خوردت داد وگرنه همینجوری تا شب هم لب نمیزنی.واسه همین موبایل من فقط عکس نی نی,حسنی.باب اسفنجی و چند تا برنامه ی بچه ها شده.تا شما غذاتونو بخورید.

 

 

عاشق این عکستم

این همون لباسیه که مامان جون واست آورده و من خیلی دوسش دارم

این لباس رو هم مامان خودم واست آورده

به زور داری میخندی فقط عکس بگیرما...Peppy

تو فقط به من بگو الان روی چی نشستی؟آخه جا نیست اونجاتعجب

وقتی گم میشی اینجاها میشه پیدات کرد

بینندگان عزیز اینجا چیزی جز یه تلویزیون دیده نمیشه!!!!!

بله.اجی مجی .پشت تلویزیون چه خبره؟؟

یه خرگوش کوچولو که داره هویچ هم میخوره

خب بریم سراغ کارایی که از ما خواستی انجام بدیم و بعد این شکلی شدی

قه قهه

اینم یه بوس زورکی

 

هر چی دیگه یادم میومد و تا جایی میتونستم با گوشیم عکس گرفتم  و اینجا واسه خاطره گذاشتم مامانی ببخش اگه یه چیزایی رو یادم میره بذارم.



تاريخ : پنجشنبه 29 خرداد 1393 | 4:57 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

خب خوشمل مامان اینم از عکسهای اتلیه سری 3 شما یعنی 13 ماهگیت گلممحبت

 

 

آرشیدا سعدلو

Love Divider Graphic for Facebook

آرشیدا سعدلو

Love Divider Graphic for Facebook

آرشیدا سعدلو

Love Divider Graphic for Facebook

آرشیدا سعدلو

Love Divider Graphic for Facebook

آرشیدا سعدلو

Love Divider Graphic for Facebook

 

دردونه ی منی

 

یه عکس خوشمل دیگه هم داری هنوز نگرفتم وقتی گرفتم اضافه میکنم گل من



تاريخ : پنجشنبه 29 خرداد 1393 | 3:50 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

عشق مامان چطوره خوبی عزیزم؟

عزیز دلم دخترم ,شاه قلبم.اول خدارو شاکرم بخاطر وجود تو دختر نازم  نه بخاطر اینکه بچمی بخاط اینکه تو دختری.دختر داشتن حس خیلی قشنگیه که هر کسی نعمت وجودشو نداره و خدارو شکر که همدمی برام داد تا تو باشی.قلبم با تو آرامش میگیره و بدون تو میمیرم وجودم

عزیز دلم تو این مدت برعکس قبل خیلی زودتر از اونی فکر میکردم واقعا بزرگ شدی ;اداهات .کارات. حرف زدنت.و تمام کارات احساس میکنم کاملا میفهمی منو.از راه رفتنت بگم که دیگه کاملا میدوی و واسه پایین اومدن از روی پله هم دیگه نمیشینی با احتیاط کاملا تعادلتو حفظ میکنی و مثل ادم بزرگا میای پایین .قدتم بلند شده و یه جاهایی دستاتو دراز میکنی و وسیله هارو برمیداری که والا نمیدونیم کجا بذاریم وسایلو.

حرف زدنت که نگو پروژه ای شده که اینقدر حرف میزنی که هنوز بعضی کلمه هات واسه ما مفهومی نداره و متوجه نمیشیم هنوز چی میگی خشگلم.ولی کلمه هایی که تا الان میگی:

بابا. مامانی.ماماجی {مامان جون}چند بارم بهش گفتی ماما پریس{مامان پریسا}باباجی{باباجون} که عشقته این کلمه و کاملا اداش میکنی وفعلا به هر دوتا بابا بزرگات میگی . سوومیه=soomaye{سمیه زن عمو}که واقعا از ته دل دوسش داری و نشون میدی}بیزادی{بهزاد}که این روزا هم بخاطرش اشک میریزی گلوله گلوله.به قول سمیه خانم مهره مار دارن این مادرو پسر}.می می.بابا {که کلا باباتو به شکل ددر میبینی و از سر کار میاد شما دیگه بعلش و ددر}تاب بازی.پااک{پارک} آمینه{آبمیوه}آیه .آوا{دخترخاله های کوچولوی من,که علاقه عجیبی هم به آیه داری}آبی{آب}نونو{نون,یا همان نان}هنو{هندونه}کیلید{کلید}تاتا{کفش و جوراب}ای چیه؟ای کیه؟نی نی.انگگی{انگری بردز}باب {باب اسفنجی}یکی دوبارم جمله هایی ادا کردی مثلا:مامانی بابا آبیده{خوابیده}آبی موخوام{آب میخوام}دد بیم{ددر بریم}پی پی کدم{پی پی کردم}

کیف وسایل آرایشیم از دستت آسایش نداره مگه نبینیش دیگه تمومه.

میگیم کنترل رو بیار میری میاری واسمون.

میگیم دست نزنیا,خودت انگشت کوشولوت و میگیری و میگی نه نه یعنی دست نزنم.

شلوار و جورابا و کفشاتو برمیداری و سعی میکنی خودت بپوشی.

یه حرکتی که تازه اینکارو میکنی و هممون مات مونده بودیم .رفته بودم آرایشگاه و تو رو هم برده بودم با خودم و بعد که برگشتیم دیدم یه تیکه نخ از مامان گرفتی و داری صورت مامانمو بند میندازی مثلا ,مارو بگو مرده بودیم از خنده .

میری میشینی رو قصریت و ادای دستشویی رو در میاری.

خیلی از کلمات رو ادا میکنی اما نه کاملا واضح ولی میگی.

تلفن صحبت کردنت خیلی با حاله ,بعضی وقتها یه گوشه وایمیسیم یواش نگات میکنیم تا تلفن بازیتو بکنی اینقدر میخندیم انگار واقعا یه نفر پشت خطه و یه قرار کاری مهم دارین و  یا بعضی وقتها با دختر همسایه دارین غیبت میکنین و میخندین.

 

خب خوشگلم فعلا اینارو یادمه اگه چیزی یادم اومد اضافه میکنم دوستت دارم و اینو بدون دنیای من تویی



تاريخ : سه شنبه 20 خرداد 1393 | 11:42 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

خب عشقم یکی از خبرهای خوب و خوشحال کننده اومدن مرواریدات بود گلم که تو این 1 ماه و نیم تقریبا شما 4 تا دندون دراوردی اونم کدوماش؟ فکر کنم دندونای آسیاب هستن که دوتا بالایی همزمان ولی با یک هفته اسهال و استفراغ و یه مقداری هم تب همراه بود که اونروزا هم خیلی اذیت شدم  و خودمم همراه تو لاغر شدم;یه کم رو اشتهات اثر گذاشت ولی خب سعی کردم نذارم و بهتر شدی ولی تاریخ دقیقشونو اصلا یادداشت نکردم و نمیدونم ولی دوتا دندون پایین رو  که اولیش یعنی دندون اسیاب سمت راستت در تاریخ 17/3/93 سر زد و الان کاملا بیرونه و دندون 12 شما در تاریخ 19 /3 /زیر لثه دیده شد که احتمالا  امروز یا فردا دیگه سر میزنه خیلی خوشحالم و بهت تبریک میگم مامانی . دیگه قشنگ میتونی غذاها رو لقمه بزنی و بجوی  آخه قبلا باید حتما له میشدن یا آبکی بود وگرنه میفرستادی بیرون.و اینکه شما 4 روز پیش یعنی 16/3/ برای اولین بار با همین دندونا نون و کره و عسل خوردی منو میگی داشتم بال درمیاوردم ..

 

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 20 خرداد 1393 | 10:08 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

سلام عزیز دل مامان .منو ببخش تو این چند وقت نتونستم بیام واست خاطرات این مدت رو بنویسم  .واقعا فکر نمیکردم یه روزی اینطور یه دفعه ای ولش کنم این وبلاگ نویسی رو  اما شد و این تاخیر دو دلیل داشت مامانی  که یکی اتفاقاتی برام افتاد که تو یه دفتر خاطرات برات نوشتم  و دوم هم که خیلی ناراحت هم شدم از باباتش این بود که شما دوربینمون رو خراب کردی و هنوز درست نشده و من با عکسات خاطراتتو اینجا تعریف میکردم که تو این مدت نمیدونستم چطوری و چی بنویسم تا اینکه حال و احوالمم بهتر شد و امروز تصمیم گرفتم تا خوابی بیام یه سری رو بنویسم تا ببینم چکار کنم با این وضعیت...

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 20 خرداد 1393 | 9:37 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

بابا جون معمولا چند وقتی یه بار به ماموریت میره و اینبار هم چند روزی رفت تهران و بهزادی هم مشهد بودن و واسه همین مامان جون تنها بود و تو شدی چند روز همدم مامان جون و رفتیم ااونجا و شب رو اونجا باید میخوابیدیم و بابایی هم فردا صبح باید میرفت سر کار و مامان جون هم باید میرفت دانشگاه  و شما هم معمولا تا 10 خواب بودیخواب و حالا چکار کنیم ؟؟سوالواسه همین ما همونجا موندیم تا ساعت 2 مامان جون بیاد  و شما هم کل خونه رو  کنجکاوی کردی اونروز و همش ای چیه؟ ای چیه؟ درسخوان و منم کلا دنبالت با شیشه پاکن و دستمال کچلحالا ببین تو عکسها کجاها میرفتی که خونه مامان جون کلا عکسبرداری شد اونروز...اجازهالهی فدات شم بعد از اینکه مامان جون اومد تقریبا عصر که شد خانم ددری دلش گرفت تو خونه و با بهانه گیریاش مامان جون بردش پارک و کلی بازی کرد این هم یه روز از زندگی شیرنت که اینجوری گذشتخسته عزیزم ایشاله همیشه این خنده رو لبات بمونه عشقممحبت

 

و دیگه اینکه عکسهای لباسای خوشگلی که بهزاد جون و مامان و باباش واسه دخمل نازم سوغات آورده بودن از مشهد رو میذارم برات گلم ایشاله به شادی بپوشی و ممنون از لطفتون ...خیلی دوسشون داریممحبتبوس

 

 

اینم سوغاتیهاتمحبتبازم ممنونبوس

اینم یه کادو از طرف مامان خودممحبتممنون مامانیبوس

و یه عکس که خیلی دوسش دارم این اولین باریه که لاک زدی عشق منبوس

Bears and hearts

 

 



تاريخ : جمعه 12 ارديبهشت 1393 | 7:56 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

 

سلام عشق مامان.هستی مامان.نپس{همون نفس}مامانخندونک

 

عزیز دلم ببخش چند وقتیه نتونستم بیام و خاطراتتو برات بنویسم آخه اول که یه سری اتفاقات برام افتاد که توی یه دفتر خاطرات واست نوشتمشون و یکی هم اصلا خونه نبودم  یعنی همش در حال اومد و رفت بودم یا بیرون کار داشتم یا خونه مامان بزرگات بودم...خسته

 

خب بریم سراغ خاطراتت که اول بگم که یه عکس جامونده از عید و روز 13 بدر یعنی. ازت میذارم که شما و آوا خانم دخمل یکی از اقوام بابایی هست .خیلی عزیزه من که دوسش دارم.چون تورو خیلی دوست داره و همش میخواست مواظب شما باشه.محبت

 

دوم از کارات بگم که اینقدر ناز عروسکی رو ببینی بغلت میگیری میخوابونیش می میش میدی و میذاری روپات و لباتم به حالت لو لو لو  میکنی و مثلا میخوابونیش اون لحظه دلم میخواد واقعا قورتت بدم بخدا.بغلولی این عروسک تو عکسو بیچارش کردی ببخشید نمیشد سانسورش کردخندونک

 

طرف درب حیاطمون هم تا 1 هفته پیش اینقدر خوشگل و سرسبز شده بود که دلت میخواست زمان بایسته آخه درو که باز میکردی بوی بهار می اومد و یه بار که میخواستیم بریم بیرون وایستادیم و چند عکس انداختیمعینک  البته بهتر بگم انداختین  شما و بابایی شاکی

 

یه روز هم شما و بابایی بازیتون گرفته بود و بابایی ازین ژله کوچولوهای آماده رو داد بهت شما هم هی میذاشتی تو دهن بابایی بابایی هم با دهنش هوپ میکرد و ژله می افتاد شما هم غش میکردی از خندهقه قهه البته فیلمشو دارم ایشاله بعدا واست میذارمشون حتما

 

و حالا از مناسبتها بگم که 1/اردیبهشت سالگرد ازدواج عمو پرهام و زن عمو سمیه بود و 5/ اردیبهشت هم تولد خودم یعنی مامانتون آرشیدا خانم و امسال هم مصادف شد با هفته روز زن و مادر ....بیچاره بابایی ببین چقدر باید کادو میداد خخخخخخخخندونک. و این مناسبتها با هم شدن و اینکه عمو پرهام هم روز تولد من نبودن و مسافر مشهد بودن واسه همین برنامه هامونو یکی کردیم و رفتیم کافی شاپ و شریتی{یعنی شریکی} و شب خوبی رو گذروندیم  و کادوهامم خیلی دوست داشتم ممنون از همگی مثل همیشه کادوهای خوشگل که خیلی هم دوسشون داشتممحبتمحبت

 

 

آرشیدا و آوا خانممحبت

آرشیدا و خوابوندن نی نیراضی

آرشیدا و باباییبوس

این هم یه روز دیگه منو شما. که هر کار کردم عینک آفتابیتو نزدیعینک

اینم بازی دو نفرتون با ژلهخنده

این هم کیک چند منظورهدلخور

این هم یه روز در جلسه قرآن خونه عمو سهراب{عموی بابام}زیبا

خب بریم سراغ کادوهازیبا

این کادو از طرف باباجون و مامان جونواسه روز زنمحبت

این هم کادوشون واسه تولدممحبت

این هم کادوی مامان و بابای خودم و بابایی واسه روز زنمحبت

و کادوی نقدی شون  هم واسه تولدممحبت

این هم کادوی عمو پرهام و سمیه جون واسه تولدممحبت

خب بریم سراغ کادوی اصل کاری که از طرف بابایی و دخملش بهم داده شدراضی

اونم یه گوشواره خوشگله که ازش عکس ندالم چون الان تو گوشمهخندونک

 از همگی ممنون واسه کادوهای زیباتونبوسبوسبوسبوس

 

 

 



تاريخ : جمعه 12 ارديبهشت 1393 | 6:30 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

 

عزیز دلم

مروارید هشتمت هم در تاریخ 12/فروردین/93 یعنی

در 14 ماه و 29 روزگیت روئت شدنیشخند

 

ماچهشتمین مرواریدت هم مبارک زندگی مامانماچ

 

و همراه با هشتمین مرواریدت که تقریبا میشه شانزدهم که میشه گفت از دیروز, صدات کاملا گرفته بود تو مایه های خروسک یا حساسیت که عصر بهمراه مامان جون بردیمت دکتر و گلو و گوش و سینه تو چک کرد و شما هم که علائمی دیگه ای مثل{اسهال و استفراغ} و تب رو نداشتی گفتن چیز مهمی نیست و دارو هم واست نوشت که تا شب دیگه صدات بهتر شد اما مامانی تب شدید تا صبح و سرفه و خلاصه سرماخوردگی بود انگار وتا الان هم که از دیروز داروهارو مصرف میکنی و هنوز خوب نشدی تا ببینیم چطور میشه حالت که اگه بهتر نشدی دوباره ببریمت دکتر چون خود دکتر گفت اگه تا 3 روز خوب نشد بیاریدش مجدادا ...ایشاله که خوب شی و دیگه دکتر هم نریم


قلبدوستت دارم مامانی منقلب

 

 

 

 مروارید 8 آرشیدا

 

 

 

اینجا هم انگار اثر داروها بود که به حال اومده بودی و یه کم میدویدی و بازی میکردی ولی اثرات مریضی هنوز تو چشمات کاملا دیده میشه

 

 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت

 



تاريخ : 17 فروردين 1393 | 1:34 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

 

عزیز دلم 28/ مسافرت نوروزیمونو شروع کردیم و به بندر عباس رفتیم و 29 /رو هم به کیش رفتیم و لحظه سال تحویل رو اونجا بودیم که جاهایی زیادی برنامه داشتن و واقعا قرار بود یه شب بیاد موندنی باشه و معلوم بود واسه هم شد اما واسه منو بابایی شاید بدترین سالی بود که لحظه تحویل سال بگم تو عمرمون اینطور عذاب نکشیده بودیم و واسه من که خاطره بد شد چون شما بمدت 2 ساعت تمام اشک ریختی و به هیچ صراطی مستقیم نمیشدی و به هیچ طریقی آروم نمیشدی یعنی بگم دیگه هلاک شدی و دیگه نفس نمونده بود برات کم گفتم و هیچ کس هم به فکر ما دوتا نبود و فقط فکر خوشی خودشون بودن که مبادا این لحظاتشون خراب شه و هیچ کس زجری رو که ما تو اون لحظات کشیدیم رو درک نکرد و امیدوارم هیچ وقت اینطوری نشن  خلاصه این خاطره رو باید برات تعریف میکردم چون تو ذهنم موند شاید برای همیشه,تمام مردم عکس میگرفتن میخندیدن تلفن میکردن تا عید رو تبریک بگن بهمدیگه و تو یه سره گریه میکردی بی هیچ دلیلی و ما نمیتونستیم تو رو آروم کنیم و خلاصه بعد از 2 ساعت اروم شدی

 

روزهای بعد دیگه خبری از بد خلقیت نبود خدارو شکر و چیزی نبود که ما رو عصبی کنه و بهزاد هم تقریبا میشه گفت اصلا تو رو اذیت نکرد و خوب بود و شما هم اذیت نکردی و تقریبا بهمون خوش گذشت و شما هم از کلکسیونی از سفره های هفت سین عکس انداختی و همراه ما پاساژهارو میگشتی و چون زیاد از چیزی سر در نمیاوردی و نمیفهمیدی سعی کردیم بعضی جاهای تفریحی رو حذف کنیم چون خودمون اونجاهارو رفته بودیم قبلا.

 

 یه خاطره بامزه هم داشتی که اینقدر بامزه با اون قیافه ی فسقلیت راه میرفتی تو پاساژها که یدفعه دیدم یه آقاهه داره پشت سرت راه میره و فیلم ازت میگیره و غش کرده از خنده و میگه خانم تو رو خدا این بچه چند وقتشه؟خیلی بامزه داره راه میره .خلاصه مثل جوجه تو دست و پاها وول میخوردی 

 

اینجا با روتختی هتل ست شدی که خوابوندمت پایین تا یدفعه ار روی تخت نیوفتی؟

 

این عکسات رو خیلی دوست دارمقلب

بعد ار بیدارشدننیشخندشما و دوستتون

شما و فضولی در بالکنآخ


شما و بهزاد آماده برای رفتن به پیشباز عید نوروزنگران

خانم خوش اخلاقتشویق

سفره هفت سین ش 1

هفت سین ش 2

آرشیدا و گارفیلدگریه


پله برقی و نترسیدن شما ازشتعجب

یه روز خوبعینک

ه 

اینجا هم عاشق نگاه کردن به این عروسکا شده بودی و بابایی هم بردت داخل مغازه و هر کدومو برات آورده بودن برنمیداشتی و پس میزدی و فقط میخواستی نگاه کنی

این هم هفت سین ش 3

هفت سین ش 4


شیطونی داخل پاساژابرو

مامان بهت نگفتم با بزرگتر از خودت کاری نداشته باش با همقد خودت بازی کنخنده

هفت سین ش 5

اینم آخرین سفره هفت سین کیش 93دلقک


آرشیدا و طاووس کیش


این هم مجسمه ای تو ساحل کیش که شما اینجا خواب بودی و بابایی جای شما عکسشو انداختنیشخند


این هم شیطونی تو هتل

آرشیدا و بهزاد سوالمهربون شدننیشخند

 

[تصویر: 1706891dz2nl6wfej.gif]



تاريخ : پنجشنبه 14 فروردين 1393 | 4:38 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

 

اول بگم که امروز یعنی 13/فروردین/1393 شما وارد 15 ماهگیت شدی عشقم

http://www.khavaranshop.com/ </p>
<p>خرید پستی از خاوران شاپ15 ماهگیت مبارک عزیز دلمhttp://www.khavaranshop.com/ </p>
<p>خرید پستی از خاوران شاپ

 

 

 دوم هم سال نو مبارک عزیزم امسال دومین بهار رو کنارمون بودی و چقدر این روزها زیباتر شدن واسمون.

 

 خب عزیزم بریم سر خاطراتت و کارهایی که انجام دادی تو این مدت که من شرمنده ام که اول بخاطر کارهای عید و بعد هم مسافرت و بعد هم عید دیدنی ,خلاصه نتونستم بیام برات مرتب بنویسم

 

 روزهای نزدیک عید مثل همیشه جوجه اردک و جوجه مرغ زیاد میارن و مامان جون هم دوتا خریده بود واسه شما و بهزاد که شما انچنان ازش ترسیدی که چند روزی که پیشمون بود اصلا از جاش بیرون نیاوردیمش و بدبخت اونم مثل خودت مطلوم بود ولی برعکس جوجه بهزاد که آنقدر اون بیچاره رو چپ و راست کرده بود که مثل خروس جنگیا بود و هر جا میرفتیم دنبالمون میومد و بعد از چند روز هم بیچاره ها مردن

 

 یه روز هم داشتیم غذا میخوردیم بابایی گفت آزاد بذار بچم هر کار دوست داره بکنه و نتیجه اش کاری کرد که بابا اصلا با شما سر یه سفره یا میز غذا نخوره کاری بسر لباسات و قالی دادی که مرده بودم از خنده حالا عکساش همه چیزو نشون میده

 

یه چند دست لباس هم کادو گرفتی که عکس اونارو هم میذارم

 

علاقه ی عجیبی هم به برنامه ی پینگو پیدا کردی که ما هم دی وی دی کاملشو گرفتیم که توسط این ترفند بهت غذا میدم چون محو تماشای اون میشی

 


 این همون جوجه اردک شماست

 

 

این هم غذا خوردن خودت 

 

 

 

این هم علاقه مندی شما به بازیهای فکری که تو پست قبل گفته بودم  

 

 

 

 

 این هم کادوها:مامان جون از شیراز

 دایی مجتبی

داییم هوشنگ از مشهد 

مامان و بابای ساینا و سبا جون از مکه 

عموم از کربلا 

داییم حمیدرضا از مکه 

و اینم عیدی خوشگل از طرف بهزادی عزیزمون

البته کادو نقدی عمو و زن و عمو هم در کنار این کادو خوشمل بودقلب

اینم یه عیدی  از طرف مامان جونی

و بهمراه کادو نقدی همیشگی بابا جونقلب


این هم کادو اون مامان جونت 

بهمراه کادو نقدی باباییمقلب


 

ماچدست همشون درد نکنه ماچ

 

 

[تصویر: 1041466j2ol77brot.gif]



تاريخ : چهارشنبه 13 فروردين 1393 | 2:02 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

 

 

اینم یه پست مخصوص از آرشیدا خانم سر سفره هفت سین امسال خونمون

 

 

  

 

 

 

 

اینم سفره هفت سین آرشیدا جون خودشچشمک

 

البته با تشکر ویژه از دوست خوبم مهشید جان  واسه طراحی کارای آرشیدا جونم

 

 



تاريخ : 10 فروردين 1393 | 11:29 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

 

http://www.up.98ia.com/images/g81bpvokaxb9v450fsf.gif 

 

سلاااااااااااااااااااام اینترنتمون خراب شده بود نمیتونستم بیام  

عید 1393 پیشاپیش مبارک 

ایشاله روزهای خوشی تو این سال داشته باشیم  

راستی فردا عازم کیش هستیم و قراره اونجا این عیدمونو بگذریم ایشاله اومدیم  خاطراتشو  واست مینویسم مامانی و این عید رو به همه ی مامان و دوستای وبلاگیت هم تبریک میگم ایشاله همتون سال خوبی داشته باشید

بووووووووووووووووووووووووسمتحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 6:43 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

 

چند روز پیش خونه مامانم بودیم که پله داره و شما از پله ها بالا رفته بودی و یه دفعه ما دیدیم صدای گریه وحشتناکی ازت بلد شد و تا همه دویدیم دیدیم سرت همینطور داره خون میاد اینقدر ترسیده بودم که خودمم جیغ میزدم و گریه شدم  و همه دویدن و مامانم شمارو از من گرفت و سرتو شست اول فکر کردیم شکسته ولی پیشونیت یه کم سوراخ شده بود و مثل اینکه روی رگ بوده اینطور خون میومده,خلاصه خدا خواست که چیزیت نشد خلاصه بخیر گذشت ولی کلی حرص خوردیم و عصر هم که بابا اومد حالا بیا جواب بابای حساس رو بده مسلما مارو یه دعوای کوشولو کرد که چرا مواظب نبودیم و بعد هم همینطور ذل زره بود بهت و من یواشکی دیدم اشکاشو پاک میکنه ببین این بابایی چقدر دخترشو دوست داره خلاصه خدا رحم کرد 


راستی از مطالب جا مونده هم تولد زن عمو سمیه مامان بهزاد کوشولو بود که کلی خوش گذشت بهمون ایشاله 100 ساله شی زن عمو سمیه دوستت داریم


و این ماه دوتا مجلس ولیمه هم رفتیم یکی دایی من دایی حمید و خانمش فروغ خانم و عموی بابایی عمو مجید و خانمش مرظیه خانم که مامان و بابای ساینا و سبا خانم .ایشاله قبول باشه.به اونا که خیلی خوش گذشته بود ایشاله ما هم بریم

 

هنوز ماجرای cd های داخل کشو وبهم ریختنشون ببخشید مرتب کردنشون توسط شما دامه داره اینقدر مرتب میکنی که دیگه cd داخل کشو نیست و جاش شما خودت داخل کشویی

 

این هم کیک تولد زن عمو پرهام

 

قیافه رو باش نیشخند

این هم اتفاقی که خدا رحممون کرد

جایی که سرت آرشیدای مامان خورده بود

و این هم جاش روی پیشونیت البته چند روز بعد

خدارو شکر زود خوب شد و چیزی نبود 

عزیز دلم میبوسمت

 




تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند 1392 | 1:30 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

خووووووب مجددا اومدم بنویسم واست ببینیم ایندفعه میره بالا بالاخره مطالب یا نه آخه یادم میوفته چقدر نوشتم دق میکنم 


اول بگم ورودت به چهاردهمین ماه از زندگیت مبارک عزیزم و

14 ماهگیت مبارک

 

 

خوب عزیز دلم ببخشید کلا دارم زیرو رو تمیز کاری میکنم تمام قالی هارو هم دادم بشورن حالا خونه رو تجسم کن چه شکلیه و شبا یا روزها که خوابی هر بار یه اتاقی رو کلا تمیز کاری میکنم تا دیگه قالی ها بیان و برسیم به اصل کاری ولی اتفاقا امسال بخاطر وجود شما خیلی بهتر شد این مدل خونه تکونیم چون من اگه یه کاری رو شروع کردم  اول که وسواس دوم دیگه بیچاره میکنم خودم و اطرافیارو آخه تا تمومش نکنم ول کن نیستم شده تا فرداش کارم طول بکشه بیدار میمونم تا کارم تموم شه و هر سال خیلی خسته میشدم  ولی امسال بخاطر شما و وضایف مادرونم کم کم و هر وقت که وقت شد یه جارو مرتب میکنم و فشار هم روم نیست

خوووووووووووب عزیز دلم بگذریم از کارهایی که تو این مدت ننوشتم واست بگم که یه اتفاق خیلی خوشحال کننده واسمون افتاد و اون هم اینکه در تاریخ 18/11/92 یعنی در 1 سال و 1 ماه و 5 روزگی و بعبارتی 13 ماه و 5 روزگی اولین قدمهاتو برداشتی که جدود 3 قدم میشد و الان که دارم برات مینویسم دیگه کاملا راه افتادی و خیلی کم یا بگم اصلا چهار دست و پا نمیری هستی من.و از روزی هم راه میری علاقه به پوشیدن کفشات داری و اینقد ذوق میکنی وقتی با کفشات راه میری  و من خدارو هزاران بار شاکرم بخاطر وجود بچه سالمی که به من داده .

  

مرواریدهای خوشکلت هنوز همون 7 تا هستن نیشخند


کلمه هایی که میگی تا به الان: گل ,بابا ,مامان ,مه مه ,نی نی

کلمه هایی هم ادا میکنی که معلوم نیست چی میگی ولی صدای آهنگ همون کلمه است که بهش اشاره میکنی انگری برد و بهزاد موقع دیدنش و باب اسفنجی که علاقه عجیبی به این کارتون داری و  باب میگی معلومه و اسفنجیش دیگه به زبون خودت میگی پاتریک که اینو بهتر میگی و از همه جالبتر کلمه بعبعی هست که چنان با شدت اداش میکنی مثل همین عربها و تکرار و تکرار ماما بعبعیه بعبعیه بعبعیه آره مامان بعبعی.بابا بعبعیه بعبعیه آره بابا بعبعیه .کلا خداکنه بره ناقلا یا همون shaun the sheep رو نبینی دیگه ولمون نمیکنی و یه شعر هم بلدی که البته به کمک ما میخونی :نیشخند

مامان و بابا :بعبعی میگه ؟

آرشیدا:بع

مامان و بابا:دنبه داری؟

آرشیدا:نه

مامان و بابا:پس چرا میگی؟

آرشیدا:بع

وهمینطور کلمه جوجه,که اونم کامل ادا میکنی و خیلی دوست داری جوجه رو.

یه کلمه دیگه که میگی وهمش هم با خودت تکرار میکنی :بچه بدخنده

و کلمه لامپ رو هم که از کوشولوتر بودی میگفتی

 

با صدای آیفون سریع میگی کیه؟ابرو

گوشی تلفن هم کیه؟الو؟به من زنگ بزن

 

وقتی بهت میگیم آرشیدا الکی گریه کن دستاتو میذاری رو صورتتو میگی هی هی هی و سریع خودت برمیداری و میگی دت بغل

 

از اعضای بدن دست.پا.بینی.مو .چشمات رو میشناسی

 

یه بازی آموزشی که مامان جون قبلا گرفته بود و وقتی دید شما خیلی علاقه بهش داری داد و آوردیمش خونمون و زود یادش گرفتی ماشاله به دخمل باهوشم کلا خیلی خیلی زیاد به این طور بازیهای آموزشی و کتاب و علاقه داری یول

 

و یه کار با مزه دیگه که دوتا انگشتتو میذاری رو لبات و مثلا سوت میزنی اینو دایی مجتبی یادت داده بعد هم غش غش میخندیخنده

  

تو خوردن قطره های آهن و مولتی اصلا اذیت نمیکنی و راحت میخوری مرسی مامانی

  

وزنت هم خوب شده به نظرم ازون حال و احوال دیگه دراومدی


راستی چند روز پیش هم  رفتیم آتلیه عکساش اومد میذارم براتعینک

 

 

اینا رو فعلا یادمه مامانی دوستت دارم عشقم و خدارو هزاران بار شاکرم

  در کل خیلی بامزه تر شدی مامانی با اداهایی که در میاری

 

 

 خوب اینم از  عکسات:

این هم نمایی از راه رفتنت عشقم

این هم کمک شما تو خونه تکونی به مامنتظر

این هم علاقه عجیب شما به کتابیول

این هم یه سری شیطنتا موقعی هنوز راه نمیرفتی

 

 

بخدا میمیرم برات مامانی منقلب

 




تاريخ : سه شنبه 13 اسفند 1392 | 1:13 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

اول بگم که 1 ساعت اندازه یه تو مار نوشته بودم و اومدم تمام کارهایی که تو این

چند وقت انجام دادی و ندادی و چیا میگی و چکارا میکنی و چی شده تو این مدت

رو واست نوشتم و تموم شده  بود و نوبت رسید به عکسات و دیگه تموم بود

که شما بیدار شدی و من همون لحظه رفتم تو آشپزخونه به غذا سر بزنم

که اومدم دیدم هیچی رو صفحه نیست و شما هم برو بر منو نگاه میکنیچشم

و من هم شوکه و فقط یه  نگاه به شما یه نگاه به صفحه لب تاب و  آخر هم

دو تا تو سر خودم زدم تعجبو دیگه کار از کار گذشته بود و شما دقیقا دکمه

رو زده بودیکلافه و حالا بشین تا من دوباره وقت کنم بیام 3 ساعت بنویسممنتظر



تاريخ : دوشنبه 12 اسفند 1392 | 0:49 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

خاطره ای ازین جا ندارم اما مامانی هر حرکتت رو که ازت عکس

گرفتمواسمونخیلی جالب بود این طرز خوابیدنت این طرز خوردنت این مدل

افتادن رو مبل و یا بالا رفتن ازش .تمام این حرکات تو واسه ما پر از عشق

رو داره پر از چیزهایی که ندیده بودیم یا به بچه های دیگه انطور دقت نکرده

بودیم یا اینکه کودک کوچولویی که تا دیروز به زور لبهای کوچولوشو باز میکرد

تا فقط بتونه شیر بخوره حالا باورش برای خودمون سخت بود که چه توانایی هارو

داره واسه همین بعضی پستها واقعا حرفی واسه گفتن نداره وعکسارو واست

میذارم عشقم میبوسمت

 

اینجا هم یه روز از جمام اومدی بیرون و داری آبمیوه میخوری و tv هم میبینی

 

عشق هندونه ای من میپرستمت



تاريخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 | 7:43 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

سلام جیجل مامان

یه روز دیدم هی داری الکی بهانه میگیری و لوس شدی بغل شیRolling Pin

منم بردم گذاشتمت تو تختت تو اتاق خوابت و کارامو انجام دادم

و اومدم سراغت دیدم قربونت برم داری اینجوری بازی میکنی

 

سلام علیکم مامان خانم که منو دادی تو دیوار

ااااااااااااااااااا...؟؟؟عکس نگیر ررررررررر

ضایعت کردم حالا بگیر هه هه هه

لالا لالا نی نی لالا

اوه پایین ببین چه خبره؟

مامان میشه منو بیارید پایین اگه کاری دیگه نداری؟

چقدر روزهای زندگیم با وجود تو تغییر کرده مامانی چقدر زود بزرگ شدی 

باورش برامون سخته روزهات پر از خنده مامانی

 





تاريخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 | 6:41 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

 

 

عزیز دل مامی هفتمین مرواریدت هم


در تاریخ 18/بهمن/92 یعنی در 1 سال و 1 ماه و 4 روزگی سر زد

 

این مرواریدت هم مبارک عشق من 

 

 



تاريخ : دوشنبه 21 بهمن 1392 | 10:49 قبل از ظهر | نویسنده : مامان سودی |

نفس مامان 13 ماهگیت مبارک عزیزم

13 ماه از زندگی شیرینت رو داری در کنارمون میگذرونی عشقم همه ی وجودم

خدا رو هزاران بار بازم شاکریم که تو رو در کنارمون داریم دوستت دارم عزیزم 

پیشرفتهای زیادی کردی و چیزهای زیادی یاد گرفتی و

یه نکته دیگه که هنوز راه نیوفتادی و منو خونوادمو داری میکشی تا راه بیوفتیکلافه

 

 

 




تاريخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 6:47 بعد از ظهر | نویسنده : مامان سودی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد